X
تبلیغات
شبرو - نامه هاي ارغواني
   
 
آخرين خط خطي ها

برای پونه عزیزم

به همین سادگی... .

حرمت نگه دار دلم...!
گاهی برای دیدن عشقت....
حرفی برای یک مخاطب خاص
گاهی....

هيئت ثار الله مسيحيان


شمس و مولانا

حتی بدون بال،کبوتر،کبوتر است.
السلام علیک یا امام الرئوف(ع)
نشانه های قحطی در ایران
كاتولیك‌تر از پاپ - حزب اللهی تر از رهبر
آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم.....

مردی از جنس خدا....(شهیدی که پس از 13 سال جنازه اش سالم بود)
تعریفی از شناخته های ما(دلنوشته های یک فرزند شهید)
آقا ببخشید.....
تراژدی حزب ا...
 
قفسه خط خطي ها
فروردین 1393
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
خرداد 1392
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
اردیبهشت 1390
آذر 1389
آبان 1389
تیر 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
 
پيوندهاي روزانه
کانون عاشورا
لوح
پخش مستقيم از حرم ثامن الائمه(ع)
پخش مستقيم از حرم امام حسين (ع)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
ياران شبرو
کالج مجازی کاکتویس
امیر النحل (امام علی (ع)
رد پای عشق
خلوت دل
قالب ساز
ساجد(سايت جامع دفاع مقدس)
جمكران
تم وبلاگ
كدهاي جاوا اسكريپت
خرابات نشين
تبيان
تلخ و شيرين
سوسوز(گنجينه معرفت)
فطرس
ابزار و كدهاي رايگان
ياران احمد (حاج احمد متوسليان)
دختراي بسيجي
ياران حسين(ع)
رصد خانه
ايران1404
نوجوووون ايروووووني
خط سرخ شهادت
گيگا ايميج(آپلود رايگان عكس)
پارس تولز(ابزارهاي وبلاگ)
خدا 19
عرشيان خاك نشين(صالحين)
شاه خراسان
سلسله(در مورد شهدا)
حيدر كرار
خاكريز
بي معرفت(با معرفت)
۩۞۩ روابط و ازدواج ۩۞۩
ستاره آبي
سوگند عشق
مهدي زهرا
ساخت رايگان لوگو و بنر
الهام پرسپولیسی
پیامک + (اس ام اس مثبت)
حجاب برتر(THE BEST HIJAB)
گل دختر
دخترانه
بانو بلاگ
ورود پسرا ممنوع
ماندگاران
سازمان اسناد انقلاب اسلامي
امام رضا(ع)
صبح(شهدا)
سفر عشق(حج)
منادي(پيامبر اعظم)
شهيد آويني
شهيد مطهري
هيات اينترنتي
پايگاه آل البيت
غدير
كربلائي 110
خدا هم عاشق است
نازترين كسي كه...
اول مظلوم عالم(پاسخ به شبهات)
آموزش منبت کاری توسط استاد یعقوب ابراهیم پور
دانلود مداحی وموسیقی های مذهبی
شعر و smsهای ترکی و فارسی
رسم زمانه{طبه اي از مشهد الرضا <ع>}
پاسخ به سوالات اهل تسنن
₪₪ بزگترین مرجع دانلود ₪₪
عشق دروغي بيش نيست
معماري پيام نور اسكو
يا عشق يا زندگى س.م
زبان انگليسى و داستان
رفاقت
رئاب التدبیر
 
مردی از جنس خدا....(شهیدی که پس از 13 سال جنازه اش سالم بود)

آدرس را دوباره از جیبم در میآورم و نگاه میکنم:

آخر خیابان بهار- اره گر... 

چند بار با ماشین دور میزنم و پیدایش نمی کنم. آخر سر خسته و کلافه از عابری نشانی را میپرسم.با انگشتش راه مستقیم را اشاره میکند و حواله ام میکند به مسجدی که پرچمهایش توی چشم میزند.

جلوی مسجد پارک میکنم و داخل کوچه می شوم. یک هو یک جوری میشوم. مثل قدیم ترهای محله خودمان است آن زمانی که همه خانه هایش یک طبقه بودند و آجری . از همه جای محله می توانی آسمان را ببینی. لحظه ای یاد کتابی می افتم که چند وقت پیش میخواندم:

" خوک به دلیل فیزیک بدنی نمیتواند آسمان را ببیند برای همین نجس شده است،نه دلایل دیگر؛ ندایی میشنوم «و دیگر آسمان را نخواهی دید» داریم کم کم ما هم نجس میشویم..."

سادگی و صفا دارد از همه جای محل فواره میزند. در دنیای دیگری سیر میکنم. در عالم زیبای بچگی. ناگاه خودم را جلوی  دربی سفید رنگ می بینم. نشانی را نگاه می کنم ؛درست است از عابری میپرسم اینجا منزل آقای ذاکر است؟ با سر تایید میکند.

نزدیک میروم آن سوی کوچه پیر مردی دارد با چند گلدان سر و کله میزند و با بیلچه مرتبشان میکند.  دستم را به سمت زنگ دراز میکنم اما نمیدانم کدام را فشار بدهم  بالاخره یکی را فشار میدهم و در باز میشود .

میپرسم منزل شهیدان ذاکر؟

بانویی که در را باز کرده بله ای میگوید و اشاره میکند به پیرمرد. تازه شستم خبر دار میشود که او همان حاجی ذاکر است که قرار است با او صحبت کنم.

پیر مرد پیراهن بلند و سفیدی پوشیده که با ریشهای نرمش همرنگ است. روبوسی میکنم و پشت سرش راه میافتم. مرا به داخل اتاق راهنمایی میکند . برایم شربتی می آورند. توی این گرمای طاقت فرسا عجیب می چسبد.

دوربین را سر هم میکنم و ساکت می نشینم.  کم کم صحبتمان شروع میشود. پیرمرد خیلی باصفاست قیافه اش تو را یاد آیت ا... بهلول می اندازد. حرف که میزند انگار قند توی دلت آب میکنند . از حرف زدنش سیر نمیشوی. از پسرانی غیور حرف میزند. که نه تنها مثل بعضی ها عاق نشدند بل پدر و مادر را سر فراز کردند. پسرانی که غیرتشان اجازه نداد تا دشمنی خیال خامی در سر بپروراند.

ادامه میدهد و میرسد به رفتارشان که ممتاز بود . اما خاطره ای برایم تعریف میکند از بعد شهادت فرزندش. همانجا میخکوب میشوم.

ادامه می دهد:«جنازه پسرم را که آوردند مثل شیر ایستادیم. با شکوه جنازه اش را تشییع کردیم و در گلزار شهدای ستار خان دفنش نمودیم.  دو سه روز بعد از دفنش وصیت نامه اش را آوردند.وصیت کرده بود که وادی رحمت دفنش کنند. اما ما دفنش کرده بودیم. از چند تن از علما استفتا کردیم که آیا میشود جنازه پسرم را به وادی رحمت ببریم؟ همه گفتند چون دفن شده ،نبش قبرش حرام است. و ما هم دیگر کارش نداشتیم.  حدود دوازده یا سیزده سال بعد از آن قضیه ،قبرستان افتاد وسط طرح شهرداری و به ما گفتند اگر تمایل دارید جنازه تان را از اینجا بردارید. من و تعدادی از فامیل رفتیم و قبر پسرم را باز کردیم تا جنازه اش را بیرون بیاوریم و در وادی رحمت دفنش کنیم.سنگهای لحد را که برداشتیم ،دیدم هنوز کفن پسرم سالم است.من و یکی از بستگان داخل قبر شدیم تا جنازه را برداریم. او به من گفت :«حاجی!شما داری توی قبر گلاب میریزی؟» گفتم :نه بوی خود قبره.دستم را که بردم زیر سرش تا جنازه را بلند کنم یکهو دستم خیس شد. دستم را بالا آوردم و دیدم که دستم خونی است. تعجب کرده بودم که خون در اینجا چه میکند؟جنازه را بالا آوردیم و من دیدم که بالای سر کفن خونی است. روی کفن را باز کردم و چیزی را که میدیدم باور نمیکردم. بعد از سیزده سال جنازه پسرم همان گونه بود که شهید شده بود حتی خونش تازه تازه بود...

م-پرستو | - چهارشنبه چهارم مرداد 1391
لینک کامل مطلب
 
کوچولو

کوچولو

مامان جون میگوید امروز ظهر قرار است بابا به خانه بیاید. از صبح با جارو به جان خانه افتاده اند. اگر قرار باشد از فردا که هر روز ظهر بابا به خانه می آید جارو بکشند و توی حیاط آب بپاشند ، خیلی بد می شود. چون هم موتور سه چرخه ام خیس میشود و هم نمیگذارند با آن توی حیاط بازی کنم . موتور اگر خیش بشود ،شمع پلاتینش میسوزد و آتش میگیرد. این را هفته پیش دایی جون میگفت. باید موتورم را به گوشه حیاط ببرم که خیس نشود.
-اوا!حسین آقا بارک ا... شما که دیگه بزرگ شدین. هنوز هم میخواین سه چرخه بازی کنین؟
- این که سه چرخه نیست...موتوره. موتور پلیس.
-باشه. اما امروز که بابایی میخواد بیاد ،آقا پلیسه موتور سوار نمیشه.
- چرا؟
-چرا نداره.
کمی فکر کردم:
-مامان همه پلیسا وقتی باباشون میاد موتور سوار نمیشن؟
- آره حسین جون .همشون سوار نمیشن.
خیالم راحت شد. اما به نظرم مامان برای اینکه مرا از سر خودش باز کند ،این طوری جوابم را داد.
-باباهای پلیسا هم باهاشون فوتبال بازی می کنن یا نه؟
- چقدر حرف میزنی !برو صبحانه ات را بخور . امروز خیلی کار داریم. باید بری حموم . بعد لباسهات رو عوض کنی، بعد...
بقیه حرفهای مامان جون  را نشنیدم . چون از حیاط بیرون رفته بودم باز هم صبحانه باید شیر بخورم . حالم از شیر بهم میخورد . شیر مال بچه گاو است که ما آن را به زور می گیریم و می خوریم. مزه اش هم برا یگاوها خوب است. از پنجره آشپزخانه به حیاط نگاه نگاه میکنم. کم کم کار مامان تمام می شود .باید عجله کنم .لیوان را برمیدارم و یواشکی در ظرفشویی خالی میکنم . آن را با آب میشویم.
-بارک ا... حسین آقا که لیوان شیرش را خودش میشوره.
خجالت میکشم . مامان جون فکر میکنه که من من شیرم را خورده ام.
عکس بابا از روی طاقچه میگوید: دروغگو دشمن خداست.
- مامان جون بابا که آنقدر آدم خوبیه ،بابا هم شیر بچه های گاو رو میخوره؟
- آره ... چرا نخوره. بهت گفتم که مامان گهوه به بچه هایش هم شیر میده . اضافه اش را هم به ما میده.
- مامان گاو شیرش رو به بچه هاش میده ،اما شما که شیر خودتون رو به من نمیدین!
مامان یواشکی میخندد. یاد وقتی می افتم که شیر مامان جون را می خوردم. خیلی وقت پیش یک بار به مامان گفتم :
-چرا شیر خودتون رو به من نمیدین؟
-چون تو دیگه بزرگ شده ای .اول خدا باید یک بچه بده،بعد شیر هم میده .
-خوب باشه. چرا خدا به ما یه بچه نمیده که بعد شیر هم بده؟
مامان مثل امروز یواشکی به خاله جون خندید ،بعد با یک چشم به او چشمک زد و گفت:
- حسین آقا،اول باید بابات بیاد بعد خدا به ما بچه هم میده.
امروز اگر باباجون بیاید،خیلی خوب میشود.خدا به ما یک بچه میدهد ،بعد به مامان شیر میدهد و تازه میتوانیم هر روز شیر گاو نخوریمو به جایش با بابا به پارک برویم و و فوتبال بازی کنیم.
مامان نامه های بابا را هر شب برایم میخواند .کنار طاقچه. من به عکس بابا نگاه میکنمک و مامان نامه ها را میخواند . بابا صدایش مثل مامان میشود ،اما گاهی وقتها توی عکس لبهایش به هم میخورد و با صدای خودش نامه میخواند.
- به حسین آقا که حتما حالا برای خودش مردی شده استبگویید  که وقتی من بیایم با هم به پارک میرویم و مسابقه فوتبال میدهیم به شرطی که پسر خوبی باشد.
یک بار به مامان جون گفتم که بابا توی عکس برایم نامه میخواند اما او گفت:
-فکر میکنی .بابات الان اینجا نیست . جبها که نزدیک نیست. از خونه خیلی دوره .
از امروز صبح بابا همین طور به خانه نزدیک می شود و ظهر به خانه میرسد. برای همین من خیلی خوشحالم . وقتی مامان سرم را با شامپو می شوید، با این که مثل همیشه چشمهایم میسوزد اما اما مثل همیشه گریه نمیکنم . خیلی محکم در حمام می ایستم تا مامان سرم را بشوید . بعد لباسهای نو . همانهایی که از چند هفته پیش خریده اند تا جلوی بابا مثل آقاها بشوم.
- بارک ا... حسین آقا . برو لباسهایت را به مامان بزرگ و خاله جون نشون بده  تا ببینند مثل آقاها شده ای. مامان بزرگ و خاله جون روی موکت آشپز خانه نشسته اند و با هم آرام حرف میزنند.
- در گوشی کار خوبی نیست.
-وای خدا . نگاش کنین . مثل آقا ها شده . بدو بیا به مامان بزرگ یک بوس بده.
من دویدم و مامان بزرگ را بوسیدم . وقتی او مرا میبوسد ،لپم خیس میشود. اما خاله جون مرا یک جوری می بوسد که لپ آدم خیس نشود. بعد به من گفتند:
-حسین اقا حالا برو توی حیاط موتور سواری کن.
- مگر شما نگفتید وقتی بابای یک پلیس بیاد،دیگر موتور سواری نباید کرد؟
- نه. اشکالی نداره . برو موتور سواری کن.
میخواهم به مامان جون یک چیزی بگویم اما نمیدانم چه باید بگویم. سرم را پایین می اندازم و به حیاط میروم. حیاط مثل زمستانها سرد است. مثل بعد از باران . برای اینکه مامان در حیاط آب پاشیده است. دسته موتورم را میگیرم . هنوز هم خیس است. کلید چراغش را به یک طرف میزنم . برای اینکه روز است معلوم نمیشود که روشن شده یا نه. شبها چراغش روشن نمی شود اما روزها قشنگ روشن می شود. مامان میگوید چون نور آفتاب به ان میخورد ،خیال میکنم که روشن شده است. دکمه بوغش هم خراب است . برای این که اصلا تکان نمیخورد. خیلی سفت است. داسس جون هم زورش نمیرسد آن را تکان بدهد . از اول بوغش خراب بود.
می خاهم موتور را روشن کنم اما بنزین ندارد. به موتورش نگاه میکنم . مال بنزین نیست . برای این است که شمع پلاتینش خیس شده است . مثل موتور دایی جون. اگر الان آن را روشن کنم ،شمع پلاتینش میسوزد و  آتش میگیرد. باید آن را خشک کنم . به آشپز خانه میروم تا دستمالی بردارم . هنوز سه نفری نشسه اند و حرف میزنند. مامان تا مرا می بیند با گوشه روسری اش صورتش را پاک میکند . مادر بزرگ بلند بلند گریه میکند . یک دفعه مرا محکم بغل میکند و میبوسد. باز لپم خیس میشود . هم به خاطر بوس کردن و هم به خاطر گریه کردنش.
- این بچه چه گناهی کرده است؟ شهید می شد بهتر بود...
خاله جون مرا از بغل او میگیرد و مامان بزرگ را ساکت میکند.
- مامان ساکت!حسین هنوز بچه س. جلوی حسین حرف نزنین.
بعد چشمهایش را مثل گربه تنگ میکند و به من میگوید:
- برو توی حیاط بازی کن. برو بارک ا...
-آخه دستمال ندارمکه  مثل دایی جون شمع پلاتینش نسوزه .
نمی فهمم چه می گویم. از آشپز خانه بیرون می آیم. من هم گریه ام گرفته است. مادر بزرگ می گفت اگر شهید می شد بهتر بود. شاید هم بهتر بود. مثل مسعود. ا.ل کوچه ما مثل بابای شهیدش شد. بعد مادرش برای مسعود یک بابای تازه آورد . بعد بابای تازه برای مسعود یک خواهر کوچولوی تازه اورد. ما به بابای جدیدش میگوییم عمو. مسعود هم به بابای جدیدش می گوید عمو.اما مادر بزرگ اشتباه میکند . معلوم نیست بابای جدید بهتر از بابای شهید  باشد. مسعود هم همین را میگفت.
امروز بعد از ظهر من با بابای خودم ،مسعود و شاید بابای جدید مسعود ، میرویم پارک و فوتبال بازی میکنیم. حتما به ما خیلی خوش میگذرد.
-ملمان من دیگر از موتور سواری خسته شدم. پس کی ظهر میشه؟
- کم کم ظهر میشه . وقتی خورشید خانم برسه وسط آسمون ظهر میشه. مگه نه خاله جون؟
-چرا. بارک ا... حسین آقا . برو توی حیاط بازی کن . برو.
باز هم به حیاط میروم . میخواهند باهم حرفی بزنند که من نشنوم . چاره دیگری ندارم. در حیاط صبر میکنم تا ظهر شود و خورشید خانم به وسط آسمان بیاید.مثل یک مرد صبر میکنم . همه می دانند تا وقتی باباجون نیامده من مرد خانه هستم . خورشید خانم از جایش تکان نمیخورد . اصلا به هیچ طرفی نمی رود. نمی ذانم باید کدام طرف برود. آسمان که یک وسط ندارد. هزار تا وسط دارد.از بس به خورشید خانم نگاه کرده ام چشمانم می سوزد.زنگ زدند. به طرف در میروم. عکس روی طاقچه خودش پشت در است. صدایش هم همان صداست. مامان هم می دود . خاله جون من را از پشت میگیرد . مرا داخل چادرش پنهان میکند. شاید می خواهند من یک دفعه بابا را نبینم . یا بابا یک دفعه مرا نبیند. در آهنی صدا می کند و باز می شود . مامان بزرگ جیغ میکشد. پای خاله جون تکان میخورد.نمی فهمم به مامان چه میگوید . اما در حرفهایش می شنوم که میگوید حسین کجاست. حتما میخواهد همین الان با هم به پارک برویم و فوتبال بازی کنیم. دست خاله جون را گاز میگیرم و خودم را رها میکنم. به طرف باباجون میدوم . مامان کنار میرود. اما نه...بابا مثل بچه ها شده. در کالسکه نشسته است. یک کالسکه عجیب و غریب. چرخهایش اندازه چرخ دوچرخه است. عین بچه ها گریه میکند . نمی دانم چرا . دستانش را باز کرده است تا مرا بغل کند. من را بغل میکند . توی بغلش فرو میروم و به صندلی کالسکه میرسم.

بابا یک جوری شده است. طوری که دیگر نمیشود با او فوتبال بازی کرد.


برچسب‌ها: کوچولو, رضا امیر خانی, ناصر ارمنی
م-پرستو | - چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391
لینک کامل مطلب
 
وصیت نامه شهید علیرضا شبانی

وصیت نامه شهید علیرضا شبانی

بسم الله الرحمن الرحيم
ان الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا تنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لاتحزنوا و بشروا بالجنة التي كنتم توعدون.
همانا آنانكه گفتند پروردگار ما خداست و سپس پايداري كردند فرود آيند بر ايشان فرشتگان كه نترسيد و نه اندوهگين باشيد و مژده باد شما را به بهشتي كه بوديد نويد داده ميشود.
بنام الله پاسدار حرمت خون شهدا و با سلام و درود فراوان خدمت آقا امام زمان(عج) و سلام بر نائب بحق ايشان امام امت قلب تپنده مستضعفان جهان و سلام بر ارواح طيبه شهداي اسلام از سميه و ياسر تا سليمان خاطر و سلام بر رزمندگان كفر ستيز اسلام. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علياً ولي الله و اشهد ان خميني روح الله آري شهادت ميدهم به همه اينها. آواي همرزمان شهيدم همچون كبوتري حامل پيام آزادي رسالتشان را كه ناتمام مانده بود در گوشم طنين انداز كرده بود آري به گوش جان شنيدم كه در لحظات رهايي لبهاي خشكشان به آرامي تكان خورده و پيامشان را همراه با آخرين نفسهاشان تكرار ميكرد كه هان اي مسلمان ما رفتيم و چشمانمان همچنان باز به راه سرخمان باقي مانده تا نظارهگر راهپويان ثابت قدمي باشيم كه لحظهاي از حركت باز نميايستد و بيرق سبزشان را بر بلنداي ابديت به اهتزاز در ميآورند. پيامشان حركت آفرين و خونشان چراغي بر راه مقدسمان گشت و با تكبيري از اعماق وجود به ندايشان لبيك گفتيم. كولهبار سفر به عزم ديار عاشقان بستيم تا اينكه از شهد گواراي پيروزي و يا شربت گواراي شهادت ما را نيز نصيبي گردد و از زمره راهيانشان گرديم قدم را در راهي نهاديم كه سابقون اين صراط مستقيم سروراني چون علي و عاشقاني چون حسين(ع) بودند به قافلهاي پيوستيم قافله سالارمان منجي عالم بشريت حضرت مهدي(عج) و نايب برحقش امام خميني(ع) است. آري آنروز كه به نداي رهبرمان در تبعيد لبيك گفتيم خود را براي همه اين مصائب و بلايا آماده كرديم. آماده شديم تا در راه اعتلاي اسلام سختي ببينيم محاصره اقتصادي تحمل كنيم كمبودهاي اجتماعي بر پهلومان فشار وارد كند دشمن ناجوانمردانه به ديارمان بتازد و ما با استقامتمان و در نهايت با شهادتمان راه را بر او بسته و به خاك سياهش بنشانيم. دشمنان ديوسيرتان بدانند كه ما امت شهادتيم و به فرموده اماممان در مكتبي كه شهادت افتخار است اسارت معني پيدا ميكند آري اسارت ذلت است و ذلت را نبايد پذيرفت همچون سروسامان حسين(ع) كه هيهات مناالذله ما اسارت نيز فقط گرفتاري در دست دشمن خارجي نيست چه بسا انسانهايي كه در چنگال هواهاي نفساني خود ميميرند و چه بسا انسانهايي كه دنيا آنها را به زنجير كشيده است و پست و مقامها، موقعيتهاي اجتماعي و هياهوي چند كه چاپلوسانه تعلق آنها را ميگويند آنها را از خود بيخود ساخته و شيطان نفسشان افسار اسارت را به گردنشان انداخته و ميكشد و هرجا كه خاطرخواه اوست. خواستم حال كه اين چند سطر بعنوان وصيت نامهام تلقي ميشود به همه آنها كه از موقعيتهاي اجتماعي برخوردار و وارثان خون شهيدانند متذكر شده باشم كه اي برادران بنا شد كه ارواح مطهر شهدا نگران اعمال و رفتار شماست، نگران اينكه مبادا شما با سهلانگاري فراموشتان شود كه چه كساني اين مسئوليت را به شما واگذار كرده و چه كساني حافظ و صاحب اين انقلابند.
انشاءالله اميدوارم خداوند بر ملت ما منت نهاده و مسئولين ما را در پناه الطاف خاص خودش از شر همه شياطين و بالاخص از شر نفس اماره محفوظ نگهداشته و آنها را بر صراط مستقيم ثابت قدم بدارد. عزيزانم انتظار ديگر شهدا از شما حفظ ارزشهاي اسلام و پيروي از ولايت فقيه است و همچنين نظارت كامل بر جريان امور و روند انقلاب كه همانا شما ضامن اصلي اجراي احكام اسلام در جامعه هستيد و شما اي عزيزان پاسدار به راهتان ادامه دهيد و چشم دشمنان را كور كنيد و اين سنگر بزرگ يعني سپاه را خالي نگذاريد كه امام ميفرمايد :اگر سپاه نبود كشور هم نبود. عزيزان بسيجي اميدمان به اين است كه همچون گذشته پايدار و استوار راه شهيدان را ادامه دهيد و هرگز مباد كه لحظهاي درنگ شما را فرا رسد كه انشاءالله پيروزي نهايي بحول و قوه الهي نزديك است و شما اي پدر و مادرم، خواهران و برادرانم استوار و پرصلابت در مقابل گرفتاريها باشيد و بدانيد كه اگر شهادتم مقبول خداوند واقع گردد فيض الهي است كه نصيب خانواده ما گرديده است در عزاي من گريه نكنيد و لباس سياه نپوشيد كه راضي نيستم چون راهي را كه انتخاب كردهام خود پذيرفتهام از برادرانم تقاضا ميكنم بعد از من راهم را ادامه دهند و گوش به فرمان رهبر باشند با دشمنان داخلي و خارجي مبارزه كنند و غم و اندوهي به دل راه ندهند ما طالب صلح هستيم اما اگر كسي بر ما ظلم كرد بايد او را سركوب كنيم خواهرانم همچون فاطمه(س) زندگي كنند و او را سرمشق زندگي خود قرار دهند و همچون زينب پيام رسان خونم باشند در موقع به خاك سپردنم مشتهايم را گره كنيد تا منافقين كوردل و كفار خيال نكنند كه با شهادتم مشتهايم از كار افتاده و دهانم را باز بگذاريد تا خيال نكنند كه با شهادتم فريادم خاموش گشت نه اين شهادتها بزرگترين ضربهاي است كه به دهان منافقين و كفار خورد در نهايت از شما ميخواهم كه تقصيرهايم را ببخشيد و حلالم كنيد و از همه همسايگان و قومان و خويشان و دوستان و رفقا حلاليت ميطلبم ضمناً از برادران پايگاه نيز تقاضاي عفو و حلاليت داشته و التماس دعا دارم خداوند همه شما را در ادامه راه مقدس شهيدان پايدار و ثابت قدم بدارد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
در ضمن آرامگاهم پهلوي قبر شهيد اسداللهي در مزار دره شيخان باشد.
بنده حقير خداوند عليرضا شباني-30/11/64

م-پرستو | - چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
لینک کامل مطلب
 
دیگر نمینویسم!!!!!!!!!!!!!!!!1

مثل هميشه سين لام الف ميم


ديگر نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... صدایت نمیزنم..... چون صدایم را نمیشنوی گریه نمیکنم زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

هر لحظه تو را بهانه ميگيرم

چشم، چشم، دو تا چشم خمار و نافذ و مست
مو، مو، يه خرمن قشنگ و مشکي يکدست
خط، خط دو ابرو مشکيه و کموني
خال، خال، دو گونه گونه اي استخوني
لب، لب دو تا لب همين جوري مي خنده
قربون برم ماشاءالله  بابام چه قد بلنده
دندوناشو ببينين عينهو مرواريده
بابا به اين خوشگلي هيچ جا کسي نديده
دست، دست، دو تا دست چه مشکلها که حل کرد
ميگن که وقت رفتن مادرمو بغل کرد
بابام منم بغل کرد دست بابام چه گرمه
 حُسن، حُسن، محاسن ريش بابام چه نرمه
پا، پا، دو تا پا راهي جبهه، بي تاب
 مامان با گريه مي ريخت پشت سر بابام، آب
چشم، چشم، دو تا چشم شب تا سحر بيداره
مو، مو، يه خرمن پر از گرد و غباره
خط، خط، دو ابرو خاکيه و کموني
چشم، خال دو گونه بارونيِ باروني
لب، لب، دو تا لب خشک و ترک خورده بود
آبروي آب رو کام بابام برده بود
پا، پا، دو تا پا خسته ولي پر توان
مي بره حمله بابا سوي عدو بي امان
دست، دست، دو تا دست گره کرده و مشته
با اون دستاي گرمش چه دشمنا که کشته
نيگا کنين عکسشو چقدر قشنگ و زيباست
خونه عجب معطر به عطر و بوي باباست
بابام کنار سنگر روي موتور نشسته
محاسن خاکيشو رنگ حنايي بسته
محاسن نرم اون تو جبهه ها خوني شد
باباي قد بلندم راهي مهموني شد
چشم، چشم، دو تا چشم خوابيده توي صحرا
تو جبهه ها شهيد شد  باباي ناز «زهرا»
خط، خط، دو ابرو قرمزه و کموني
خال، خال، دو تا خال رو گونه و پيشوني
خالِ روي گونه هاش قهوه اي و قشنگه
ولي خال پيشونيش خوني و سرخ رنگه
پا، پا، دو تا پا  دست، دست، دو تا دست
دست و پاي باباجون زير شني ها شکست
قربون چشماش برم همون چشماي مستش
کدوم دست پليدي زد و چشماشو بستش
اوني که ديد، بابا جون تو جبهه ها شهيد شد
ميگه تو خاک فکه افتاد و ناپديد شد
آي دونه دونه دونه نون و پنير و پونه
بعد گذشت چند سال بابا اومد به خونه
چوب، چوب، يه تابوت که تو کوچه روون بود
جاي بابا تو تابوت  يه تيکه استخون بود
هزار هزار چشم مست هزار هزار تا گونه
هزار هزار هزاران نگاه عاشقونه
هزار هزار محاسن يا خوني شد يا که سوخت
هزاران دل عاشق  که توي سينه افروخت
هزارا هزاران، پدر هزار هزار تا، مادر
هزار هزار محبت  هزار هزار تا همسر
هزار هزاران رفيق هزار هزار برادر
هزار هزار تا فرزند هزار هزار تا خواهر
هزار هزار رفاقت هزار هزار معرفت
هزار هزار تا عاشق هزار هزار تا رأفت
هزار هزار تا نامزد هزار هزار اهل دل
هزار هزار طراوت شمع مجلس و محفل
هزار گل سر سبد هزار هزار قد بلند
هزار هزار هزاران هزار هزار تا، پيوند
هزار هزار شور و شوق لبان پُر ز خنده
هزار هزار بسيجي هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلوون هزار هزار همخونه
رفتن که ما بمونيم! رفتن که دين بمونه


مرحوم ابولفضل سپهر

م-پرستو | - چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
لینک کامل مطلب
 
شهيد ايوب رزقيان از ما چه خواست؟؟؟؟!!!!!
بعد از مدت نسبتا زياد سلام

امروز يه تصميم گرفتم ، يه تصميم مهم

تصميم گرفتم يه بخش جديد به وبلاگ اضافه كنم

درد دل شهدا رو

با عنوان نامه هاي ارغواني

اميد دارم كه خوشتون بياد.


شهادتنامه شهيد والا مقام ايوب رزقيان

تولد:1346 تبريز

شهادت:62/7/28 پنجوين

يا ايتهاالنفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي في جنتي


بكشيد ملت ما را ملت ما بيدار تر ميشود. امام خميني (ره)


ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست


بنام او كه همه چيزم از اوست، به نام او كه زندگيم در جهت اوست ، به نام او كه زنده به اويم و زندگيم به خاطر اوست، بودنم از اوست ، رفتنم به اوست ،مقصودم اوست ،مرادم اوست ، اميدم اوست ،احساسش ميكنم با قلبم ،با ذره ذره وجودم ، با تمام سلولهايم احساس ميكنم ، اما بيانش نتوانم كرد. اي كه در همه چيزم بيادت هستم بيادم باش كه بي تو هيچ و پوچ خواهم بود.

با درود و سلام به حضور آقا امام زمان مهدي(عج) و با درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي ، حسين زمان ، بت شكن تاريخ ، اميد مستضعفان جهان و با آرزوي پيروزي رزمندگان عزيز اسلام و سربازان جان باز امام زمان و اين اميدان مردم مسلمان جهان و فاتحان پيروزمند كربلا و قدس و با سلام به حضور امت حزب الله . ميخواستم چند كلمه اي بعنوان وصيت با مردم مسلمان سخن بگويم.
مردم مسلمان! من اين راه را به خاطر آگاهي كامل بر اينكه چه راهي را ميروم و با ايمان به خدا و طرفداري از حق و مبارزه با كفر بدين راه آمدم و براي مبارزه با نفس و كامل كردن ايمان خود اين راه را انتخاب كردم. نه به خاطر ريا و تكبر و خودنمايي و به شماها نيز توصيه ميكنم كه با اگاهي كامل بر اين كه من چه راهي را پيمودم ، راه مرا ادامه دهيد . من حال لذت شهيد شدن را ميفهمم،كه چه عشقي در من بوجود مي آورد . هر چند من لياقت انرا ندارم ، شهيد بايد حسين باشد يعني قلب و روحش از ان خدا باشد و براي او تفكر كند و اي كاش كه جانها داشتم و بارها براي پيروزي اسلام بر كفر ميجنگيدم. تاكنون من مرده بودم و اين لحظه آغاز جهاد است اين احساس را در خود ميبينم كه تازه دارم ميشوم و اين شهادت است كه تولد ديگري بر من اهدا ميكند چقدر خوبست كه انسان شهادت در راه خدا را پذيراباشد .
شما اي برادران و خواهرانت حزب ا... تبريز ، شما كه اميد اين انقلاب هستيد . براي نجات اسلام و رهايي مستضعفين و پيروزي نهايي به پشتيباني بي‌دريغ خود از خط امام و روحانيت با يك سازماندهي خوب ادامه دهيد تا اسلام را به تمامي جهانيان بشناسانيد. اي پدر و مادر مهربانم بدانيد من از اينكه حس ميكردم در مكاني راحت تر قرار بگيرم و در سنگر نباشم غمگين بودم و نميتوانستم به خود بقبولانم كه برادران من در جبهه ها شهيد مي‌شوند و هر روز شاهد اين باشم كه اينقدر شهيد و اينقدر زخمي شد. پس مرا ببخشيد كه نتوانستم خدمتتان كنم . چه كنم كه بايد به جبهه رفت چون كه اسلام نياز دارد . بايد كه خون داد و به سراغ مرگ رفت مگر انسان يك دفعه بيشتر ميميرد ؟ پس چه بهتر كه آن يك دفعه هم در راه خدا باشد. فقط از شما ميخواهم كه در شهادت من ناراحت نباشيد و خوشحال باشيد كه پسرتان شهيد شده است و شما در نزد خدا سر افراز خواهيد بود و مرا حلال كنيد چون در زندگي فرزند خوبي براي شما نبودم . اي خواهرانم شماها در طول زندگي براي من خيلي خوبيها كرده ايد پس مرا ببخشيد كه نتوانستم جواب خوبيهايتان را بدهم و از شما نيز ميخواهم كه افتخار كنيد كه برادرتان در راه خدا رفته است . خواهرانم از شما ميخواهم كه زينب وار در صحنه حاضر باشيد و پيام خون مرا به تمام جهان برسانيد .
اما برادرم راه خدا بهترين راه‌هاست ، پوينده و كوشنده اين راه باش و در راه انقلاب تلاش بنما و سعي كن دست از درس برنداري . اما اي برادران عضو پايگاه از شماها نيز ميخواهم كه سنگرهايتان را خالي ننماييد ؛ با عملتان چنان مردم را جذب مساجد كنيد كه هميشه مساجد پر باشد و هميشه گوش به فرمان اين آينه زمان باشيد و هر دستوري كه فرمودند فورا آن را عملي سازيد و باز هم به شما تاكيد ميكنم كه به كارهاي مردم رسيدگي نماييد و راه مرا ادانه بدهيد و اين دعا را هيچ وقت فراموش نكنيد.
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار
السلام عليكم و رحمه ا... و بركاته
م-پرستو | - چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388
لینک کامل مطلب
 
english
Türkey
العربيه
Français
Espa?ol
Deutsch
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
قفسه سياه مشق ها
ليست خط خطي ها
 
سه جلد(شناسنامه)

سین لام الف میم
بیا بیا نزدیکتر نترس بیا جلو حالا دست منو بگیر .....آهان حالا ما باهم دوست شدیم به همین سادگی
اسم من محمد عاشق شهدا. اينم اولين وبلاگ منه هنوز هم چيز زيادي از وبلاگ نويسي نميدونم ممنون ميشم منو راهنمايي كنين
پرستو

 
موضوعات سياه مشق ها
لیلی لیلی لیلی لیلی لیلی لیلی لیلی!!!!!!!!!!!!!!
دانشگاه
نامه هاي ارغواني
بررسی افسانه جزیره خضرا
مردان بي ادعا (گذری بر زندگانی شهدا)
عرشهاي زميني(مناطق عملياتي دفاع مقدس)
تركش ولگرد(طنزهاي جبهه اي)
حجاب
گالري عكس
فاطمه الزاهرا(س)
سنگر مهمات(دانلود محصولات فرهنگي)
آمپول معنويت(سخنان گهر بار ائمه<ع> و شهدا)
عمليات غرور آفرين مرصاد
فانوس (مطالبي در مورد ائمه<عليهما سلام>)
پیامبر اعظم (ص)
زلال احكام
کوله پشتی(معرفی کتاب در مورد ائمه<ء>وشهدا)
امام زمان (عج)
ازدواج
وضعيت قرمز (گوش بزنگ باش )
برنامه ديدار از خانواذه هاي معظم شهدا
ادعونی استجب لکم
شیعه مذهب برتر
حکایت بنده ای صالح
نهضت پر شور عاشورا
اخبار سیاسی اجتماعی
پيامك هاي مناسبتي
قرآن معجزه جاوید{شناختنامه قرآن}
فتنه های فرقه ضاله وهابیت
 
برچسب‌ها سياه مشق ها
قیصر امین پور
شعر نو
تب
رضا امیر خانی
حزب ا
علیرضاقزوه
کوچولو
سهمیه
تراژدی
دختر شهید
وقتی تو نیستی
آواز عاشقانه
اي قوم به حج رفته
هر روز بی تو روز مباداست
ناصر ارمنی
کتاب آینه های ناگهان
کبوتر کبوتر است
مولانا جلال الدين مولوي
ديوان شمس تبريزي
شعر
 
و ديگر...
 


<